نامم را پدرم انتخاب کرد! نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
|
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 20:54  توسط مازیار
|
|
|
|
تا صورت و پیونـــــد جهـــان بود علی بود تا نقش زمیـــن بود و زمان بود علی بود شاهی که ولی بود و وصی بود علــــی بود سلطان سخـــا و کرم و جـــود علی بود مسجـــــــود ملایک که شد آدم زعلی شـــد آدم چـو یکی قبلــــه و معبـــــود علی بود آن معنی قرآن که خــــــدا در همــــه قرآن کردش صفت عصمت و بستــود علی بود جبــــــریل که آمــــــد ز بر خالق یکتــــــا در پیش محمـــد شد و مقصـــود علی بود آن قلعه گشـــــــــا که در قلعـــه ی خیــــبر برکند به یک حملـــه و بگشـــود علی بود عیسی به وجود امد و فی الحال سخن گفت آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود چنــــــــدان که در آفاق نظــر کردم و دیدم از روی یقین در همه موجـــــود علی بود این کفـــــر نباشد سخــــن کفر نه این است تــا هست علــــی باشد و تا بــود علی بود سِـــر دو جهان جمله ز پیــــــدا و ز پنهان شمــــــس الحق تبریز که بنمـــودعلی بود ( حضرت مولانا )
میلاد با فضیلت مولایمان علی (ع) را به تمامی مسلمانان و رهروان علی تبریک و شادباش عرض می کنم.
یا علی دستم بگیر
|
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 15:16  توسط مازیار
|
|
|
|
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند. گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
|
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 18:32  توسط مازیار
|
|
|
|
آن هايي كه از در مي آيند و ميروند چهارپايان نجيب و ساكت تاريخ هستند !!! حادثه را تنها كساني در زندگي آدمي آفريده اند كه از پنجره ها بيرون جسته اند يا به درون پريده اند... |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 22:22  توسط مازیار
|
|
|
|
الهی! در شگفتم از آنکه کوه را می شکافد تا به معدن جواهر دست يابد و خويش را نمی کاود تا به مخزن حقايق برسد. |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 19:40  توسط مازیار
|
|
|
|
عشق مانند هواست همه جا موجود است تو نفسهایت را قدری جانانه بکش....
|
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 14:4  توسط مازیار
|
|
|
|
نه فقط روی تو در حیطه چشمانم نیست در سرم نیز خیال تو به فرمانم نیست نبض من می شکند بی تپشِ قامت تو بی تو در شاهرگ واقعه، جریانم نیست تا بلندای بقا روز و شبی بیش نبود در سراشیب فنا هفته پایانم نیست اشک خورشید به رخساره نمناک بهار می چکد گرم به وقتی که گلستانم نیست خیس و سرخ است مداوم لبِ پُرخنده ی زخم فکر یک معجزه کن! صحبتِ درمانم نیست عابد نام توأم با همه اُوصاف که رفت خطِ پایان جهان آخرِ ایمانم نیست فراز لاری |
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 22:3  توسط مازیار
|
|
|
|
تو را غایب، نامیدهاند..! چون «ظاهر» نیستی، نه اینکه «حاضر» نباشی. و آنان که بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمیدانند، آمدنت که در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را میخوانند، ظهورت را از خدا میطلبند نه حضورت را، وقتی ظاهر میشوی، همه انگشت حیرت به دندان میگزند با تعجب میگویند که تو را پیش از این هم دیدهاند. و راست میگویند، چرا که تو در میان مائی، زیرا امام مائی، جمعه که از راه میرسد، صاحبدلان «دل» از دست میدهند و قرار از کف مینهند و قافله دلهای بیقرار روی به قبله میکنند و آمدنت را به انتظار مینشینند... و اینک ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله» در آستانه آدینهای دیگر با دلدادگان دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه میکنیم... |
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11:15  توسط مازیار
|
|
|
|
یک نعره مستانه ز جایی نشنیدم...
ویران شوی ای شهر که میخانه نداری....؟!
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 22:39  توسط مازیار
|
|
|
|
راست هایت را شنیدم
بر گرد....!
حرف بزن
دروغ بگو...
|
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 14:23  توسط مازیار
|
|
|
|
بچه ها کاغذی بردارید بنویسید کبوتر زیباست بنویسید کلاغ بی نهایت زشت است بنویسید که دارا فردا قهرمان می زاید بنویسید که آذر بی عروسک هم می تواند باشد تا شب جمعه آینده مشقتان این باشد که پدر ، دندان دارد ، اما نان ندارد بخورد...! |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 9:28  توسط مازیار
|
|
|
|
حوا نیستم که دل خوش کنم به سیب های خاطره ات ... برهنه تر از ذهن من در برهوت بودن رازی نیست...!
|
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 21:19  توسط مازیار
|
|
|
|
دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد خدا پوچ است !
كفرنامه - كارو |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 23:11  توسط مازیار
|
|
|
|
سرودر بیابانی دور
|
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 13:13  توسط مازیار
|
|
|
|
صلاحیت لحظه ها را دار می زنم
|
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 10:55  توسط مازیار
|
|
|
|
ساعت چهار صبحه
بر گرفته از سایت آلبالو
ادامه مطلب |
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 15:18  توسط مازیار
|
|
|
|
من کاه بودم تو سنگ چخماق! دستانت را بر هم کوبیدی و ...
کشف آتش به این قیمت می ارزید...!؟
|
لینک ثابت نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 17:4  توسط مازیار
|
|
|
|
وقتي نه دليلي براي گفتن هست
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 16:54  توسط مازیار
|
|
|
|
خود را شبي در آيينه ديدم دلم گرفت از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت از فکر اينکه بال و پري داشـتم ولي بــالاتر از خــودم نپريدم دلم گرفت از فکر اينکه با تمام پس انداز عمر خود حتي ستـاره اي نخـريدم دلم گرفت کم کم به سطح آيينه برف مي نشست دستي بر آن سپيد کـشيدم دلم گرفت دنبال کودکي که در آنسوي برف بود رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت نقاشيم تمام شد و زنگ خانه خورد من خانه اي نکـشيدم دلم گرفت شـاعر کنار جوي گـذر عمـر ديد و مـن خود را شبي در آيينه ديدم دلم گرفت
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 19:20  توسط مازیار
|
|
|
|
به شانه ام زدی تا تنهائیهایم را تکانده باشی به چه دل خوش کردی...؟ تکاندن برف از روی آدم برفی...!؟
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 20:9  توسط مازیار
|
|
|
|
آدمها...! این مشاطگان چیره دستی که سادگی کلمات را قربانی تکلف ادیب انگارانه خویش میسازند و به ثمن بخث شهرت میفروشند، چقدر مشهورند! آدمها...! این پیرایه بندانی که شعور قلم را با تیغ تیز ریا ختنه میکنند تا به بیسوادی متهم نشوند؛ چقدر با شعورند..! آدمها...! این عروسکهای رندی که گناهان برهنه ی سیرتشان را پشت تحجب صورتشان پنهان میکنند؛ چقدر پاکند...! و من میان اینهمه آدم مشهور و با شعور و پاک ؛ چقدر دلم میگیرد... دلم میگیرد. |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 21:46  توسط مازیار
|
|
|
|
به پسرم درس بدهيد. او بايد بداند که همه ي مردم دادگر و همه ي آنها رو راست نيستند،اما به پسرم بياموزيد که به ازاي هر بدکار انساني خوب هم وجود دارد. به او بگوييد به ازاي هر سياستمدار خودخواه رهبر جوانمردي هم يافت مي شود. |
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 9:23  توسط مازیار
|
|
|
|
زندگی به روال خوبش درگذر است. من و خدا گاه قهر و گاه آشتی میکنیم. آنکه قهر میکند، منم. آنکه قهرم را تحویل نمیگیرد خداست. و آنگاه میبخشمش و خدا میخندد. هنوز خنده خدا را می بینم و از این بابت از او ممنونم... میشد که چای مزه غالب باشد.. باتوست که کدام را انتخاب کنی؟ مجموعه زیبایی و زشتی و سیاهی و سپیدی و رنج و شادی... باید گلچین بود حتی اگر گل، خاری در آغوش دارد.
مانده ام خیره به راه
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه 24 دی1385ساعت 19:17  توسط مازیار
|
|
|
|
عید غدیر خم بر تمام شیعیان و علی دوستان گرامی باد دست مرا بگیر که باغ نگاه تو |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت 11:2  توسط مازیار
|
|
|
|
در شهر دود گرفته نشانی از مه نیست؟!!! کاسه ایی اشک دارم می خرید آقا....؟؟؟
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385ساعت 16:28  توسط مازیار
|
|
|
|
خارمن آن طفل آزاده سر خوشم
|
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت 13:42  توسط مازیار
|
|
|
|
یلدا يلدا نام فرشتهاي است، بالا بلند. با تنپوشي از شب و دامني از ستاره. يلدا نرمنرمك با مهر آمده بود. با اولين شب زمستان آمده و هر شب رداي سياهش را قدري بيشتر بر سر آسمان ميكشد تا آدمها زير گنبد كبود آرامتر بخوابند. يلدا هر شب بر بام آسمان و در حياط خلوت خدا راه ميرفت و لابهلاي خوابهاي زمين لالايياش را زمزمه ميكرد. گيسوانش در باد ميوزيد و شب به بوي او آغشته ميشد يلدا شبي از خدا پارهاي آتش قرض گرفت. آتش كه ميداني، همان عشق است. يلدا آتش را در دلش پنهان كرد تا شيطان آن را ندزدد. آتش در وجود يلدا بارور شد. |
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت 20:27  توسط مازیار
|
|
|
|
اکثر ما کمی تا قسمتی خجالتی هستیم شاید به همین خاطر است که معمولا رقص را با مشروب سرو می کنیم. آیا رقصیدن تا به این حد نگران کننده است؟!!!
|
لینک ثابت نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت 13:17  توسط مازیار
|
|
|
|
از کجا می دانید که مذابی از فریاد در گلویی از آتش خاموش نمی جوشد در سیه کنجی ازین تیره شبستان فراموشی؟ از کجا می دانید که نخواهد ترکید ناگهان بغض یتیمانه این خاموشی...؟ |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه 13 آذر1385ساعت 17:30  توسط مازیار
|
|
|
|
میلاد خجسته و فرخنده امام رضا (ع) را به تمامی مسلمین جهان و دوستان عزیزم تبریک و تهنیت عرض می نمایم. |
لینک ثابت نوشته شده در شنبه 11 آذر1385ساعت 21:17  توسط مازیار
|
|
|
|

























