تبليغاتX
من و تو

من و تو
      جهان را همين جا نگه‌دار ......... پياده مي‌شوم

 

 

نامم را پدرم انتخاب کرد!

 نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!

 دیگر بس است!

 راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 20:54  توسط مازیار  | 

 


 

 

تا صورت و پیونـــــد جهـــان بود علی بود

                                                          تا نقش زمیـــن بود و زمان بود علی بود

 

   شاهی که ولی بود و وصی بود علــــی بود

                                                          سلطان سخـــا و کرم و  جـــود  علی بود

 

   مسجـــــــود ملایک که شد آدم زعلی شـــد

                                                          آدم چـو یکی قبلــــه و معبـــــود علی بود

 

   آن معنی قرآن که خــــــدا در همــــه قرآن

                                                          کردش صفت عصمت و بستــود علی بود

 

   جبــــــریل که آمــــــد ز بر خالق یکتــــــا

                                                          در پیش محمـــد شد و مقصـــود علی بود

 

   آن قلعه گشـــــــــا که در قلعـــه ی خیــــبر

                                                          برکند به یک حملـــه و بگشـــود علی بود

 

   عیسی به وجود امد و فی الحال سخن گفت

                                                         آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

 

   چنــــــــدان که در آفاق نظــر کردم و دیدم

                                                          از روی یقین در همه موجـــــود علی بود

 

   این کفـــــر نباشد سخــــن کفر نه این است

                                                          تــا هست علــــی باشد و تا بــود علی بود

 

   سِـــر دو جهان جمله ز پیــــــدا و ز پنهان

                                                          شمــــــس الحق تبریز که بنمـــودعلی بود

 

   ( حضرت مولانا )

 

 

 

میلاد با فضیلت مولایمان علی (ع) را به تمامی مسلمانان

و رهروان علی تبریک و شادباش عرض می کنم.

 

یا علی دستم بگیر

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 15:16  توسط مازیار  | 

 


 

 

مادر،

 اي لطيف ترين گل بوستان هستي،

 اي باغبان هستي من،

گاهِ روييدنم   باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.

گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.

 گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند.

 گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد.

گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.

 مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛

تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 18:32  توسط مازیار  | 

 


 

 

آن هايي كه از در مي آيند و ميروند

چهارپايان نجيب و ساكت تاريخ هستند !!!

حادثه را تنها كساني در زندگي آدمي آفريده اند

كه از پنجره ها بيرون جسته اند

يا به درون پريده اند...

 

                                  

         

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 22:22  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

 

الهی!

در شگفتم از آنکه کوه را می شکافد

 تا به معدن جواهر دست يابد

 و خويش را نمی کاود تا به مخزن حقايق برسد.

 

 

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 19:40  توسط مازیار  | 

 


 

 

عشق مانند هواست

 

همه جا موجود است

 

 تو نفسهایت را قدری جانانه بکش....

 

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 14:4  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

نه فقط روی تو در حیطه  چشمانم نیست

 

در سرم نیز خیال تو به فرمانم نیست

 

نبض من می شکند بی تپشِ قامت تو

 

بی تو در شاهرگ واقعه، جریانم نیست

 

تا بلندای بقا روز و شبی بیش نبود

 

در سراشیب فنا هفته  پایانم نیست

 

اشک خورشید به رخساره نمناک بهار

 

می چکد گرم به وقتی که گلستانم نیست

 

خیس و سرخ است مداوم  لبِ پُرخنده ی زخم

 

فکر یک معجزه کن! صحبتِ درمانم نیست

 

عابد نام توأم  با همه اُوصاف که رفت

 

خطِ  پایان جهان   آخرِ ایمانم نیست

 

فراز لاری

 

لینک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 22:3  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

تو را غایب، نامیده‌اند..!

 چون «ظاهر» نیستی، نه اینکه «حاضر» نباشی.
«غیبت» به معنای «حاضر نبودن»، تهمت ناروائی است که به تو زده‌اند

 و آنان که بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمی‌دانند،‌

 آمدنت که در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است،‌ نه «حضور»

 و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را می‌خوانند، ظهورت را از خدا می‌طلبند نه حضورت را،

 وقتی ظاهر می‌شوی،

همه انگشت حیرت به دندان می‌گزند با تعجب می‌گویند که تو را پیش از این هم دیده‌اند.

 و راست می‌گویند، چرا که تو در میان مائی،

زیرا امام مائی،

‌ جمعه که از راه می‌رسد،

 صاحبدلان «دل» از دست می‌دهند و قرار از کف می‌نهند و قافله دل‌های بی‌قرار روی به قبله می‌کنند و آمدنت را به انتظار می‌نشینند...

 

 

 

و اینک ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله»

 

 در آستانه آدینه‌ای دیگر با دلدادگان

 

دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه می‌کنیم...

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11:15  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

یک نعره مستانه ز جایی نشنیدم...

 

ویران شوی ای شهر که میخانه نداری....؟!

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 22:39  توسط مازیار  | 

 


 

 

راست هایت را شنیدم

 

بر گرد....!

 

حرف بزن

 

دروغ بگو...

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 14:23  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

بچه ها

 کاغذی بردارید

 بنویسید کبوتر زیباست

 بنویسید کلاغ بی نهایت زشت است

بنویسید که دارا فردا

قهرمان می زاید

 بنویسید که آذر

 بی عروسک هم

می تواند باشد

تا شب جمعه آینده

مشقتان این باشد

که پدر ، دندان دارد ، اما

نان ندارد بخورد...!

 

لینک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 9:28  توسط مازیار  | 

 


 

 

حوا نیستم

که دل خوش کنم به سیب های خاطره ات

...

برهنه تر از ذهن من

در برهوت بودن

رازی نیست...!

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 21:19  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد
دگر از فرط مي نوشي ميم مستي نمي بخشد
دگر حشيش و گرس و بنگ آرامم نمي سازد
باري بدن اندوه و خرامان است
دلم خواهد كه فرياد رعد آسا زنم
فرياد بر گويم خدايي نيست!
خدايي كه فغان و ناله هايم در دل او بي اثر باشد
خدا نيست
خدا هيچ است

خدا پوچ است !
!... خدا جسمي است بي معني
"خدا يك لفظ شيرين است"
من اينك ناله ي ني را خدا خوانم
من آن پيمانه ي مي را خدا خوانم
خداي من حشيش و گرس و بنگ مي باشد
خداي من شراب خون رنگ مي باشد
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست؟!
و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد پس بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
چرا ناله هاي قلب مرا هرگز نمي شنود؟
"عجب بي پرده امشب من سخن گفتم؟ !!!
خداوندا...
اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم
ولي نه؟!
چرا من رو سيه باشم؟
چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟


شب است و ماه ميتابد
ستاره نقره مي باشد
و گنجشك بر لبان هوس انگيز زنبق مي زند بوسه
من اما سرد و خاموشم
خداوندا...
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشت را نمي بينند
ولي من ديده ام
كه نامردان به از مردان
!((از خون جوانها،كاخها ساختند))
تو ميگفتي اگر اهريمن شهوت
بر انسان حكم فرمايد
من او را مغلوب و با صليب خويش مصلوب خواهم كرد!
ولي من ديده ام
چشمان شهوت ران فرزندي
كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لغزيد!
پس...قولت؟؟؟
اگر مردانگي اين است
به نامردي نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم!!
خداوندا...
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
"غرورت را"
به زير پاي به هم ريزي
و
شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر ميگويي
نمي گويي؟؟؟
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان تنت را بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گويي؟؟؟
خداوندا...
اگر با مردم آميزي
پس روزي ز پيشاني عرق ريزي
زمين وآسمان را كفر مي گويي
نمي گويي؟؟؟

 

  

                                                                                   كفرنامه - كارو  

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 23:11  توسط مازیار  | 

 


 

 

سرو

در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زیر یک سنگ کبود
 دردل خاک سیاه
 می درخشد دو نگاه
که به نکامی ازین محنت گاه
 کرده افسانه هستی کوتاه
باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
 سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین همه سال
دور از این جوش و خروش
می روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سیاه
وندرین راه دراز
 می چکد بر رخ من اشک نیاز
 می دود در رگ من زهر ملال
 منم امروز و همان راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
 من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز
بینم از دور در آن خلوت سرد
در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی
ایستادست کسی
روح آواره کیست
پای آن سنگ کبود
که در این تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود
می تپد سینه ام از وحشت مرگ
 می رمد روحم از آن سایه دور
می شکافد دلم از زهر سکوت
مانده ام خیره به راه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه
شرمگین می شوم از وحشت بیهوده خویش
سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهایی خویش
شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است
شاید این بندی صحرای عدم
با منش سخن است
من در این اندیشه که این سرو بلند
وینهمه تازگی و شادابی
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
 که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه
خنده ای می رسد از سنگ به گوش
سایه ای می شود از سرو جدا
در گذرگاه غروب
در غم آویز افق
لحظه ای چند بهم می نگریم
سایه می خندد و می بینم وای
مادرم می خندد
مادر ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم
 وین چه عشقی است بزرگ
که پس از مرگ نگیری آرام
تن بیجان تو در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان می بخشد
قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان می بخشد
شب هم آغوش سکوت
می رسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
 باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش
می روم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
 همه ذرات وجودم فریاد

لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 13:13  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

صلاحیت لحظه ها  را دار می زنم


انگار هر چه بیشتر پیش می روم، سریعتر تکثیر می شوند...! !!

 

 

                         

لینک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 10:55  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

ساعت چهار صبحه
بی خوابی زده به سرم
مثل هر شب ,
رنگ آسمان مثل همیشه نیست
به نظر سرخ می آید
تاریک و سرخ
مثل وقتهایی که می خواهد برف ببارد ,
هوای قدم زدن افتاده به سرم
لباس می پوشم ,
و از خانه میزنم بیرون ,
صدای بستن در خانه , می پیچد توی سکوت مطلق کوچه :
- تق
احساس می کنم چند جفت چشم , شاید , از پشت پرده های سفید پنجره های نیمه باز , به من نگاه می کنند
شاید ,
شاید هم نه ,
شاید همه خوابیده باشند
پشت پنجره های نیمه باز با پرده های سفید لرزان در باد
اینهمه سکوت , اینهمه تنهایی در امتداد کوچه های خلوت و کشدار
به خانه های سر به آسمان کشیده نگاه می کنم

 

 

                                                                                        بر گرفته از سایت آلبالو


ادامه مطلب
لینک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 15:18  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

من کاه بودم 

                  تو سنگ چخماق!

                                              دستانت را بر هم کوبیدی و ...

 

کشف آتش به این قیمت می ارزید...!؟

 

                                   

لینک ثابت نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 17:4  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

وقتي نه دليلي براي گفتن هست
و نه گوشي براي شنيدن ...

وقتي سكوتم را التماس ميكني
و وادارم ميسازي به خاموش ماندن ...

وقتي چشمانت را ميبندي وبا تمام قوا
مرا به اعماق تاريكي هل ميدهي ...

ديگر چيزي باقي نمي ماند . نه از من نه از سكوت نه از تاريكي نه از خاموشي .


خيالت راحت...!

 

 

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 16:54  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

خود را شبي در آيينه ديدم دلم گرفت

از فکر  اينکه  قد نکشيدم  دلم گرفت

از فکر اينکه بال و پري داشـتم ولي

بــالاتر  از خــودم نپريدم  دلم گرفت

از فکر اينکه با تمام پس انداز عمر خود

 حتي  ستـاره اي  نخـريدم دلم گرفت

کم کم به سطح آيينه برف مي نشست

دستي بر آن سپيد کـشيدم دلم گرفت

دنبال کودکي که در آنسوي برف بود  

رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت

نقاشيم تمام شد و زنگ خانه خورد

 من خانه اي نکـشيدم  دلم گرفت

شـاعر کنار جوي گـذر عمـر ديد و مـن

 خود را شبي در آيينه ديدم دلم گرفت                             

                        

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 19:20  توسط مازیار  | 

 


 

 

به شانه ام زدی تا تنهائیهایم را تکانده باشی

به چه دل خوش کردی...؟

تکاندن برف از روی آدم برفی...!؟

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 20:9  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

آدمها...!

این مشاطگان چیره دستی که سادگی کلمات را قربانی تکلف ادیب انگارانه خویش میسازند و به ثمن بخث شهرت میفروشند، چقدر مشهورند!

آدمها...!

 این پیرایه بندانی که شعور قلم را با تیغ تیز ریا ختنه میکنند تا به بیسوادی متهم نشوند؛

چقدر با شعورند..!

آدمها...!

 این عروسکهای رندی که گناهان برهنه ی سیرتشان را پشت تحجب صورتشان پنهان میکنند؛

چقدر پاکند...!

و من میان اینهمه آدم مشهور و با شعور و پاک ؛ چقدر دلم میگیرد...

 

                                                                                           دلم میگیرد.

 

 

                                         

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 21:46  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

نامه آبراهام لينکلن به آموزگار پسرش

به پسرم درس بدهيد.

او بايد بداند که همه ي مردم دادگر و همه ي آنها رو راست نيستند،اما به پسرم بياموزيد که به ازاي هر بدکار انساني خوب هم وجود دارد. به او بگوييد به ازاي هر سياستمدار خودخواه رهبر جوانمردي هم يافت مي شود.

 به او بياموزيد اگر با کار و زحمت خويش يک دلار کسب کند , بهتر از آن است که جايي روي زمين , پنج دلار بيابد. به او بياموزيد که از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن  لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد. اگر مي توانيد به او نقش موثر کتاب در زندگي را آموزش دهيد .

به او بگوييد بينديشد, به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود .به گلهاي درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز مي کنند دقيق شود و بنگرد. به پسرم بياموزيد که در مدرسه بهتر اين است که مردود شود اما با تقلب به قبولي برسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ملايم و با گردن کش ها گردن کش باشد.

به او بگوييد به باورهايش باور داشته باشد.حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند . به پسرم ياد بدهيد که همه ي حرف ها را بشنود و سخني را که به نظرش درست مي رسد برگزيند. ارزشهاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد. اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد که در اوج غم و اندوه لبخند به لب داشته باشد. به او بياموزيد که از اشک ريختن خجالت نکشد.

به او بياموزيد که مي تواند براي انديشه و شعورش مبلغي تعيين کتد.اما قيمت گذاري براي دل بي معناست. به او بگوييد که تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش  بايستد و با همه­ي نيرو مبارزه کند.  در کار آموزش به پسرم نرمي به خرج دهيد اما از او يک نازپرورده نسازيد . بگذاريد شجاع باشد. به او بياموزيد که به مردم باور داشته باشد. توقع زيادي است اما ببينيد که چه مي توانيد بکنيد.

 

               

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 9:23  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

زندگی به روال خوبش درگذر است.

 من و خدا گاه قهر و گاه آشتی می‌کنیم.

آنکه قهر می‌کند، منم.

آنکه قهرم را تحویل نمی‌گیرد خداست.

 و آنگاه می‌بخشمش و خدا می‌خندد. هنوز خنده خدا را می بینم و از این بابت از او ممنونم...
همه‌چیز شیرین است. به‌شیرینی همین توت خشک که زیر زبانم ذره ذره مزه‌اش می‌کنم و آن قدر لذت می‌دهد که تلخی چای را بهش هدیه می‌دهم.

می‌شد که چای مزه غالب باشد.. با‌توست که کدام را انتخاب کنی؟
همه زندگی.. همه دنیا همین است!

مجموعه زیبایی و زشتی و سیاهی و سپیدی و رنج و شادی...

باید گل‌چین بود حتی اگر گل، خاری در آغوش دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

مانده ام خیره به راه
نه مرا پای گریز است


نه مرا تاب نگاه !!!

 

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 19:17  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

عید غدیر خم بر تمام شیعیان

 و علی دوستان

گرامی باد

 

 

 

 

 دست مرا بگیر که باغ نگاه تو
چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود
من جاودانیم که پرستوی بوسه ات
بر روی من دردی ز بهشت خدا گشود
اما چه میکنی
دل را که در بهشت خدا هم غریب بود...!

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 11:2  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

در شهر دود گرفته نشانی از مه نیست؟!!!

کاسه ایی اشک دارم

                          می خرید آقا....؟؟؟

 

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 16:28  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

خار

من آن طفل آزاده سر خوشم
که با اسب آشفته یال خیال
درین کوچه پس کوچه ماه و سال
چهل سال نا آشنا رانده ام
ز سیمای بیرحم گردون پیر
در اوراق بیرنگ تاریخ کور
همه تازه های جهان دیده ام
همه قصه های کهن خوانده ام
چهل سال در عین رنج و نیاز
سر از بخشش مهر پیچیده ام
رخ از بوسه ماه گردانده ام
به خوش باش حافظ که جانانم اوست
به هر جا که آزاده ای یافتم
به جامش اگر مینوانسته ام
می افکنده ام گل برافشانده ام
چهل سال اگر بگذراندم به هیچ
همین بس که در رهگذار وجود
کسی را بجز خود نگریانده ام
چهل سال چون خواب بر من گذشت
اگر عمر گل هفته ای بیش نیست
خدایا نه خارم¸ چرا مانده ام

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 13:42  توسط مازیار  | 

 


 

 

یلدا

يلدا نام‌ فرشته‌اي‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشي‌ از شب‌ و دامني‌ از ستاره. يلدا نرم‌نرمك‌ با مهر آمده‌ بود. با اولين‌ شب‌ زمستان آمده و هر شب‌ رداي‌ سياهش‌ را قدري‌ بيشتر بر سر آسمان‌ مي‌كشد تا آدم‌ها زير گنبد كبود آرام‌تر بخوابند. يلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حياط‌ خلوت‌ خدا راه‌ مي‌رفت‌ و لابه‌لاي‌ خواب‌هاي‌ زمين‌ لالايي‌اش‌ را زمزمه‌ مي‌كرد. گيسوانش‌ در باد مي‌وزيد و شب‌ به‌ بوي‌ او آغشته‌ مي‌شد

يلدا شبي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت. آتش‌ كه‌ مي‌داني، همان‌ عشق‌ است. يلدا آتش‌ را در دلش‌ پنهان‌ كرد تا شيطان‌ آن‌ را ندزدد. آتش‌ در وجود يلدا بارور شد.
فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند: «يلدا آبستن‌ است. آبستن‌ خورشيد. و هر شب‌ قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشيد مي‌بخشد و شبي‌ كه‌ آخرين‌ قطره‌ را ببخشد، ديگر زنده‌ نخواهد ماند
فرشته‌ها گفتند: فردا كه‌ خورشيد به‌ دنيا بيايد، يلدا خواهد مُرد.
يلدا هميشه‌ همين‌ كار را مي‌كند؛ مي‌ميرد و به‌ دنيا مي‌آورد. يلدا آفرينش‌ را تكرار مي‌كند.
راستي، فردا كه‌ خورشيد را ديدي، به‌ ياد بياور كه‌ او دختر يلداست‌ و يلدا نام‌ همان‌ فرشته‌اي‌ است‌ كه‌ روزي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 20:27  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

اکثر ما کمی تا قسمتی خجالتی هستیم

شاید به همین خاطر است که معمولا رقص را با مشروب سرو می کنیم.

آیا رقصیدن تا به این حد نگران کننده است؟!!!

 

                                          

لینک ثابت نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 13:17  توسط مازیار  | 

 


 

 

 امکان

 

از کجا می دانید

که مذابی از فریاد

در گلویی از آتش

خاموش

نمی جوشد

در سیه کنجی ازین تیره شبستان فراموشی؟

از کجا می دانید

که نخواهد ترکید

           ناگهان بغض یتیمانه این خاموشی...؟

 

لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر1385ساعت 17:30  توسط مازیار  | 

 


 

 

 

 

میلاد خجسته و فرخنده امام رضا (ع) را به تمامی مسلمین جهان

و دوستان عزیزم تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

 

لینک ثابت نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 21:17  توسط مازیار  |